سفارش تبلیغ
صبا ویژن
<
 
منتظران مهدی (عج)
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
چهارشنبه 92/2/25 :: 3:27 صبح

 

آخرین نفری که از عملیات بر می گشت خودش بود(حاج احمد متوسلیان)

یک کلاه خود سرش بود ، افتاد ته دره . حالا آن طرف دموکراتها بودند .

تا نرفت کلاه را برنداشت بر نگشت . گفتیم : اگه شهید می شدی ...؟

گفت : این بیت المال بود ...   .




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/2/25 :: 3:21 صبح

                       

ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و

چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که

ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه

می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار

می زنند.




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/2/25 :: 3:18 صبح




موضوع مطلب :


دیگه سال 11 هجری نیست که مولامونو تنها گیر بکشید ، دستشو ببندید همسرشو بزنید حقشو غصب کنید.

ما قوم عجم به باده عادت داریم
بر پیر مغان ، علی ارادت داریم
بر طایفه مان نگاه حق معطوف است
می خانه شهر توسِمان معروف است
 
می داخل خم سینجلی می گوید
قل می زند و عــــــلی عــــــلی می گوید
از ما بترس طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم

  اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد






موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/2/25 :: 3:10 صبح


چند روزی است که دیگر برای بهروزم گریه نمی کنم!
 
در خواب او را به همراه 50-40 نفر از رفقایش دیدم؛ گفتم: مادر، نمیخواهی برگردی؟ من که دیگر مُردم از دوریت!
 
گفت: نه مادر، من دیگر برنمی گردم!
گفتم: خب خیالم راحت شد که دیگر منتظرت نباشم، حالا می شود بگویی چرا؟!
گفت: مادر! ما مانده ایم در مناطق عملیاتی، وقتی زائرین راهیان نور می آیند بهشان خوش آمد بگوییم و ازشان پذیرایی کنیم و مراقبشان

باشیم آسیبی نبینند...
مادر شهیدِ مفقودالاثر، بهروز صبوری



موضوع مطلب :

بیمارستان از مجروحین پر شده بود...

حال یکی خیلی بد بود...

رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.

وقتی دکتر این مجروح را دید به من گفت بیاورمش داخل اتاق عمل.

من آن زمان چادر به سر داشتم.

دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم...

مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم...

چادرم در مشتش بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم...

راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس





موضوع مطلب :

نفیسه چشم از علیرضا بر نمی داشت
 

علیرضا یک ریز داشت سفارش می کرد؛

اما نفیسه ساکت ساکت بود.

شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرفها را از نفیسه بشنود:

«آخه ما رو به کی می سپاری؟

کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی، بعد می رفتی

زود به زود برام نامه بنویس

در اولین فرصت برگرد مرخصی...»

صدای سوت قطار به نشانه حرکت بلند شد

و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود

قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد

و نفیسه فقط همین یک جمله را گفت:

«سلام من را هم به فاطمه برسان!!!»


 






موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/2/25 :: 2:57 صبح
پـــدر

گاهی جنگـــــــــنده عــــــــراقی می شود..

گاه ضـــــــــــد هــــــــــــــوایی..

گاه تـــــــــــــــــــــــــــــ ــــــانک ...

شـــب است ...

همســـایه ها خــــوابند..

باید هر جوری شــــــده..

جلوی پیشـــــــروی پـــــدر را گرفت...


 
به جرم عشق و عاشقی بهما میگن دیوونه
 
بزار ملامت بکنن یه خوب و بد میمونه



موضوع مطلب :
چهارشنبه 92/2/25 :: 2:47 صبح

یک بار پیرمردی را به غسالخانه بهشت زهرا آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت.

وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی

گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد

بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین

ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر

پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...

 




موضوع مطلب :

شنیده بودیم نماز جماعت واول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردیم اینقدر مصمم باشد!

 

صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد؛ انگار نه انگار که عروسی است ، آن هم عروسی خودش!

یکی را فرستاد جلو ، بقیه هم پشت سرش ، نماز جماعتی شد به یاد ماندنی.

شهید محمد علی رهنمون




موضوع مطلب :
<      1   2   3   4   5   >>   >
موضوعات
پیوندها
امکانات جانبی

بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 53
کل بازدیدها: 103442

عاشقانه
تصاویر زیباسازی نایت اسکینز پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا

استخاره با قرآن
استخاره با قرآن

 
 
 
Susa Web Tools