سفارش تبلیغ
صبا ویژن
<
 
منتظران مهدی (عج)
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

 

کرامات امام محمد باقر علیه السلام 

جنیان در حضور امام باقر علیه السلام
امام باقر علیه السلام

 

 

امامان معصوم علیهم السلام حجت های خدایی و پیشوایان هدایت و چراغ های فروزان در تاریکی ها برای تمام اهل دنیا و آخرت هستند. همچنانکه در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «السلام علی ائمة الهدی، و مصابیح الدجی، و اعلام التقی و ذوی النهی و اولی الحجی، و کهف الوری، و ورثة الانبیاء، والمثل الاعلی، والدعوة الحسنی و حجج الله علی اهل الدنیا والاخرة والاولی; سلام بر امامان هدایت و چراغ های شب تار و پرچم های تقوی و صاحبان خرد و دارندگان عقل و پناه مردم و وارثان پیغمبران و مثل اعلا [ی الهی] و [صاحب] دعوت نیکوتر و حجت های الهی بر اهل دنیا و آخرت و اولی.»

بر این اساس امامان معصوم علیهم السلام برای تمام اهل دنیا از جن و انس و تمام گروه ها و ملت های جهان، حجت الهی و رهبر حقیقی شمرده می شوند.

همچنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله بر جن و انس مبعوث شده بود و در آیات 29 تا 31 سوره احقاف این نکته بیان گردیده است، اوصیای او نیز چنین بودند.

با توجه به این نکات فشرده، در این رابطه 2 داستان زیر را می خوانیم:

الف) سعد اسکاف می گوید: روزی با حضرت باقر علیه السلام کار ضروری داشتم. به صحن منزل آن حضرت وارد شده و خواستم به داخل اتاق بروم. امام فرمود: «عجله نکن!» من در حیاط منزل امام علیه السلام مدتی جلو آفتاب ماندم... تا اینکه بعد از مدتی با کمال شگفتی دیدم که اشخاصی از اتاق خارج شده و به سوی من آمدند. آنان از کثرت عبادت لاغر شده بودند. به خدا سوگند! سیمای زیبا و معنوی آنان مرا آن چنان شیفته نمود که وضع خود را (ناراحتی در هوای گرم) فراموش کردم. وقتی به محضر حضرت مشرف شدم به من فرمود: «گویا تو را ناراحت کردم.» عرض کردم: آری! به خدا قسم من وضع خود را فراموش کردم. اشخاصی از نزد من گذشتند که همه یکنواخت بودند و من مردمی خوش قیافه تر از این ها ندیده بودم.

فرمود: ای سعد! آن ها را دیدی؟ گفتم: آری. فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند. عرض کردم: خدمت شما می آیند؟ فرمود: آری می آیند و مسائل دینی و حلال و حرام خود را از ما می پرسند.

ب) ابو حمزه ثمالی می گوید: روزی جهت شرفیابی به حضور امام باقر علیه السلام اجازه خواستم، گفتند: عده ای خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت اندکی صبر کردم تا آن ها خارج شوند. پس کسانی خارج شدند که آن ها را نمی شناختم و به نظرم غریب و ناآشنا می آمدند. اجازه شرفیابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض کردم: فدایت شوم، الآن زمان حکومت بنی امیه است و از شمشیرهای آن ها خون می چکد. (یعنی ورود افراد ناشناس برای شما خطر آفرین است). امام فرمود: ای ابا حمزه! اینان گروهی از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسائل دینی خود سؤال کنند. آیا نمی دانی که امام حجت خداوند برجن و انس می باشد؟

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 92/4/10 :: 5:44 عصر

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید






























موضوع مطلب :
حضرت آیهالله حاج میرزا هادی خراسانی، در کتاب معجزات و کرامات می‏نویسد: عالم ربانی شیخ مرتضی آشتیانی از استادش حجهالسلام حاج میرزا حسین خلیلی تهرانی (اعلی الله مقامه) نقل کرده است: شیخ جلیل به ما خبر داد که با هم دیگر در درس صاحب جواهر حاضر می‏شدیم. یکی از تجار که رییس خانواده‏ای در زمان خود بود، پسری خوش منظر و مودب داشت، والده‏اش علویه محترمه‏ای بود و اولاد ایشان منحصر است به همین جوان که در کربلا مریض شد و شاید ناخوشی حصبه بود و به قدری مریضی‏اش سخت شد که به حال مرگ و احتضار افتاد و فوت کرد و چشم و پای او را بستند، پدرش از اندرون خانه به بیرونی رفت در حالی که بر سر و سینه می‏زد، آن گاه مادر محترمه‏ی آن جوان به حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیه‏السلام مشرف شد و از کلیددار آستانه خواهش کرد که اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند، نخست کلیددار حرم قبول نکرد، وقتی علویه خود را معرفی کرد و گفت: پسر من محتضر است و چاره‏ای جز توسل به باب‏الحوایج ندارم. کلیددار قبول کرد و به مستخدمان دستور داد که آن علویه در حرم بماند. شیخ جلیل‏القدر می‏فرماید: همان شب من به کربلا مشرف شدم و ابدا از جریان حال تاجر الکبه و بیماری فرزندش اطلاعی نداشتم، در همان شب خواب دیدم که به حرم سیدالشهدا مشرف شدم و از طرف مرقد حبیب بن مظاهر وارد شدم،
دیدم فضای حرم از زمین و آسمان مملو از ملایکه است و در مسجد بالا تخت گذاشته‏اند و حضرت رسالت و حضرت شاه ولایت علی علیه‏السلام بر تخت نشسته‏اند، در همان حال ملکی پیش رفت و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله صلی الله علیه و آله السلام علیک یا خاتم النبیین صلی الله علیه و آله، آن گاه عرض کرد: حضرت باب‏الحوایج عباس علیه‏السلام عرض می‏کند: یا رسول الله! پسر آن علویه، مریض است و به من متوسل شده است، شما به درگاه الهی دعا کنید که حق سبحانه و تعالی او را شفا دهد، سپس حضرت ختمی مرتبت دست به دعا برداشتند و بعد از لحظه‏ای فرمودند: فوت این جوان مقدر است، آن گاه آن ملک برگشت، بعد از لحظه‏ای ملک دیگر آمد و سلام کرد و پیغامی مانند پیغام اول آورد، دو مرتبه حضرت رسالت دست به دعا برداشتند و پس از لحظه‏ای سر فرود آوردند و فرمودند: مرگ این جوان مقدر است، آن ملک برگشت، شیخ فرمود: ناگاه دیدم ملایکه‏ی حاضر در حرم یک مرتبه به جنبش آمدند، ولوله و زلزله در آن‏ها افتاد، وقتی نظر کردم دیدم حضرت ابوالفضل علیه‏السلام خودشان تشریف آوردند با همان حالت وقت شهادت در کربلا و علت اضطراب ملایکه همین بود که آن‏ها تاب دیدن آن حالت را نداشتند. حضرت عباس علیه‏السلام پیش آمد و فرمود: السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا خیرالمرسلین! آن علویه به من متوسل شده و شفای فرزندش را از من می‏خواهد، شما به درگاه خدا بفرمایید یا این جوان را شفا دهد یا این لقب باب الحوایج را
از من بردارند، چون آن سرور این سخن را شنید چشم مبارکش پر از اشک شد و روی مبارکش را به حضرت علی علیه‏السلام کردند و فرمودند: یا علی! تو هم در دعا با من همراهی کن و هر دو بزرگوار دست به دعا برداشتند، بعد از لحظه‏ای ملکی از آسمان نازل گردید و خدمت حضرت رسالت مشرف شد، سلام کرد و سلام حق سبحانه را ابلاغ نمود و عرض کرد: حق تعالی می‏فرماید: باب‏الحوایج را از عباس علیه‏السلام نمی‏گیریم و جوان را شفا دادیم.



موضوع مطلب :
دوشنبه 92/4/10 :: 5:33 عصر

خانمى علویه (سیده ) که از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت به اوقات نمازهاى خود و سایر عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پریشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمکن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربیع الثانى 1331 توسل بامام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسیار کرده که مرا از قرض آسوده فرما. پس خوابش ربوده .

در خواب باو گفته شد که شب جمعه دیگر بیا تا قرضت را ادا کنیم . لذا در این شب جمعه بحرم مطهر تشرف پیدا کرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت .

تا قریب به ساعت هشت از شب ، بعد از خواندن دعاى شریف کمیل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پیش روى مبارک حضرت نشست در انتظار که آیا امام (ع) چگونه قرض او را مى دهد.

چون خبرى نشد عرض کرد مگر شما نفرمودید شب جمعه دیگر قرض تو را مى دهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد. ناگهان از بالاى سر او قندیلهاى طلا که بهم اتصال داشت بهم خورده و یکى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمین رسید و عجب این است که چون گوى بلند شده و در دامن علویه قرار گرفت .

حاضرین از این امر تعجب نموده و بر سر آن علویه هجوم آوردند به نحوى که نزدیک بود صدمه اى باو برسد، پس خبر به تولیت وقت که مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علویه را طلبید و وجهى بوى داد و قندیل را گرفت لکن آن علویه محترمه با ورع بیشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من این مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بیش از این احتیاج ندارم .




موضوع مطلب :
دوشنبه 92/4/10 :: 5:31 عصر

مرحوم میرزا على نقى قزوینى فرمود:
روز عید نوروزى هنگام تحویل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است که هر سال براى وقت تحویل سال بنحوى در حرم مطهر از کثرت جمعیت جاى بر مردم تنگ مى شود که خوف تلف شدن است .
با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مکان در پهلوى خود جوانى را دیدم که بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از این بزرگوار بخواه .

من چون او را جوان متجددى دیدم خیال کردم از روى استهزاء این سخن را مى گوید. گویا خیال مرا فهمید، و گفت خیال نکنى که من از روى بى اعتقادى گفتم بلکه حقیقت امر چنین است زیرا که من از این بزرگوار معجزه بزرگى دیده ام .
من اصلا اهل کاشمرم و در آنجا که بودم پدرم به من کم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پیاده بقصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم .

جائى را نمى دانستم و کسى را نمى شناختم یکسره مشرف بحرم مطهر شدم و زیارت نمودم . ناگاه در بین زیارت چشمم بدخترى افتاد که با مادر خود بزیارت آمده بود.
چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فریفته او شدم و عشق او در دلم جاگیر شد بقسمى که پریشان حال شدم سپس نزد ضریح آمدم و شروع بگریه کردم و عرض کردم اى آقا حال که من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما مى خواهم .

گریه و تضرع زیادى نمودم بقسمى که بیحال شدم و چون بخود آمدم دیدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پریشانى حال باز نزد ضریح مطهر آمدم و شروع بگریه و زارى کردم . و عرض کردم :
اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همین حال گریه و زارى بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صداى جار بلند شد که ایّهاالمؤ منون (فى امان اللّه)

منهم چون دیدم حرم شریف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بیرون آمدم . چون به کفشدارى رسیدم که کفش خود را بگیرم دیدم یک نفر در آنجا نشسته است و به غیر از کفش من کفش دیگرى هم نیست .
آن نفر مرا که دید گفت نصرالله کاشمرى توئى ؟
گفتم بلى !!
گفت بیا برویم که ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خیال کردم که چون من از کاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شاید پدرم به یک نفر از دوستان خود نوشته است که مرا پیدا کند و به کاشمر برگرداند.
بالجمله مرا بیک خانه بسیار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى کرد. وقتى که وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا دیدم نشسته است .

مرا که دید احترام کرد و من نشستم آنگاه به من گفت میرزا نصرالله کاشمرى توئى ؟ گفتم بلى .
گفت : بسیار خوب ، آنگاه به نوکر گفت : برو برادر زن مرا بگو بیاید که باو کارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست .
سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقیقت مطلب این است که من امروز بعدازظهر خوابیده بودم و همشیره تو با دخترش بحرم براى زیارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب دیدم یک نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد.

من فورا برخواسته و رفتم و تا میان ایوان طلا رسیدم ، دیدم آن بزرگوار در ایوان روى یک قالیچه اى نشسته چون مرا دید صورت مبارک خود را بطرف من نمود و فرمود این میرزا نصرالله دختر تو را دیده و او را از من مى خواهد.
حال تو دخترت را باو ترویج کن (و کسى را روانه کن که در فلان وقت شب در فلان کفشدارى او بیاورد) از خواب
بیدار شدم و آدم خود را فرستادم درب کفشدارى تا او را پیدا کند و بیاورد و حال او را پیدا کرده و آورده اینک اینجا
نشسته و اکنون تو را طلبیدم که در این باب چه راى دارى ؟
گفت جائى که امام فرموده است من چه بگویم .

آن جوان گفت من چون این سخنان را شنیدم شروع به گریه کردم الحاصل دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجب خود که وصل آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد این است که مى گویم هرچه مى خواهى از این بزرگوار بخواه که حاجات از در خانه او برآورده مى شود.




موضوع مطلب :

 

- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
آدمی تعجّب می کند از وفور ایمان مردم آخرالزّمان که پیامبری را ندیدند و امام آسمانی را زیارت نکردند و تنها ایمان به سطوری می آورند که بر روی کتابهای باقیمانده از وحی و کلمات معصومین نقش بسته است.
منبع : کتاب حکیم


2- پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
خداوند از بندة مؤمنش قول گرفته که سختیها را در دنیا به جان بخرد آن گونه که نان آوران خانه از زیر دستان خود پیمان می گیرند که در غیبت او چهار چوبهای مورد نظر را محترم دارند. هر چه به زمان ظهور نزدیکتر میشوید به افکار و اعمالتان پوشش تقیة بیشتری دهید.
منبع :‌ کتاب بحارالانوار جلد 67


3-پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
دنیا به پایان نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من که هم نام من است سلطنت نماید.
منبع : کتاب الملاحم و الفتن ص 154


4-امام علی (ع) فرمودند:
از علائم ظهور آن است که به همدیگر بد گویید و یکدیگر را تکذیب کنید و از شیعیان من باقی نمی ماند؛ مگر به اندازة سرمه در چشم و نمک در غذا و چنین خواهد بود، امتحانات زمان غیبت.
منبع : کتاب بحارالانوار


5-امام علی (ع): فرمودند:
برای صاحب الزّمان غیبتی است عظیم که باید در محور ایمان راسخ بود زیرا که خیلیها از ما جدا می شوند حتّی آنها که به مقامات بلند رسیده اند. منبع :‌ اصول کافی جلد 1


6-امام حسین (ع) فرمودند:
قیام کنندة این امت، فرزند نهم من است که غیبتی طولانی دارد و هنگامی که تاریکی های غیبت، همه جا را فرا می گیرد؛ خفّاشان کور چشم و گرگان درنده به تقسیم اعتبارات و امتیازات او می نشینند.
منبع : الزام النواصب ص 67



7- امام حسین (ع) فرمودند:
فرزندم خلاصة‌ انبیاء و عصاره اولیاء و ثمره اوصیای کریم است.
منبع : کشف ا
لغمه ج 3 ص 312




موضوع مطلب :
دوشنبه 92/4/3 :: 3:54 عصر
مذهب شیعه در باب مهدویت این است که مهدویت خاصه، صحیح و مقبول است و به تعبیر دیگر، آنچه مورد پذیرش است، مهدویت شخصیه است نه نوعیه. البته بعضی از صوفیه و عارفان قائل به مهدویت نوعیه بوده اند. به این معنا که عقیده دارند که در هر دوره ای باید یک مهدی وجود دشته باشد که ویژگی ها و خواص مهدویت و هادویت را داشته باشد و می گویند: هیچ عصری خالی از یک مهدی هادی نیست و ضرورتی هم ندارد که مشخص شود از نسل چه کسی است و چه خصایصی را داراست.

حاکمیت تدریجی اسلام و احکام نورانی آن، بخشی از ظهور امر حضرت مهدی (عج) است. هر چند هنوز ظهور ایشان، واقع نشده است. موضوعی که احیانا در قالب سوال مطرح می شود این است که دنیا اکنون پر از جور و ستم است پس چرا امام زمان بنا به مفاد روایت معروف و مشهور ظهور نمی کند؟ در رابطه با این مسئله باید گفت هیچ گونه علیتی فیما بین پرشدن دنیا از ظلم و جور و یا سیطره ظلم و جور بر دنیا و ظهور امام زمان وجود ندارد که بگویم بلافاصله امام زمان باید در این شرایط ظهور فرماید.

در برخی دیگر از روایات چنین آمده است: بعد از آن که دنیا از ظلم و جور پر شده امام زمان تشریف می آورد و آن را از عدل و داد سرشار و لبریز می نماید، اما مقدار این فاصله و اندازه آن مشخص نشده است. پس باید این شبهه از اذهان پیش بیاید که تا دنیا از ظلم و ستم پر شد باید حتما امام زمان ظهور کند، زیرا امکان آن هست که این مدت زمان و فاصله بنا به حکمت ها و مصالحی به درازا بکشد و این نباید برای کسی جای نگرانی و یا افسردگی باشد.

یک موضوعی که مطرح است اینکه آیا وقتی نام امام زمان برده می شود، قیام برای نام ایشان واجب می باشد یا واجب نیست؟ مدرکی که برای این مسئله وجود دارد این است که آمده روزی در محضر امام صادق (ع) نام حضرت صاحب الامر برده شد، امام ششم به منظور احترام نام آن حضرت از جای برخاسته و قیام فرمود. اما اینکه استجاب برخاستن به هنگام شنیدن نام مبارک امام عصر (عج) شامل هر کدام از نام های آن حضرت است و یا منحصر به کلمه «قائم آل محمد» است، مورد بحث و گفت و گو بوده است.

مطلب دیگری که احیانا مطرح می شود این است که آیا امام زمان زن و فرزند دارد یا خیر؟ و اگر ازدواج کرده، آیا اولاد دارد یا خیر؟ برای این ادعا که امام زمان قبل از ظهور، همسر و فرزندانی دارد به روایتی استدلال شده که مرحوم شیخ طوسی، در «الغیبه» آن را ذکر نموده است. در این روایت از حضرت صادق (ع) نقل شده که فرمودند: مطلع نیست بر مکان امام زمان در ایام غیبت هیچ کس نه از اولاد و نه غیر اولاد، مگر غلامی که متصدی کارهای آن حضرت است و فقط او از محل امام مطلع است. پس معلوم می شود که امام زمان اولاد دارد و وقتی فرزند داشت، قطعا همسر هم دارد.



موضوع مطلب :
معجزه ای از حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) که باعث شد 20 نفر از اعضای فرقه ضاله بهائیت توبه کنند....

آقای سید هرندی که از طلاب و بزرگ زادگان اصفهانی هستند و ابوی ایشان جناب حاج سید رضا هرندی ، از علمای بزرگ و خطبای جلیل اصفهان بودند.
ایشان از قول پدر بزرگوارش نقل نمود که فرمودند:

« من در ایام جوانی که هنوز در حجره مدرسه بسر می بردم، به دعوت جمعی، قرار شد که در یک محله ای منبر بروم.
البته به من گفتند: در همسایگی منزلی که قرار است منبر بروم، چند خانواده بهائی ـ خذلهم الله ـ سکونت دارند و باید فکر آنها را هم بکنی...
با همه آن سفارشات و خیرخواهیهای مردم، چون ما جوان بودیم با یک شور و خلوص، این امر را تقبل کردیم. بعد از ده شب که پایان جلسات بود، یک مجلس مهمانی تشکیل شد و پس از صرف شام ما عازم مدرسه شدیم.
ناگفته نماند: در این ده شب درباره پوچ بودن بساطهای بهایی گری داد سخن داده و بطلان اساس این فرقه را آشکار و برملا ساخته بودم.
در راه مدرسه داشتم به مدرسه می آمدم که ناگهان چند نفر را مشاهده کردم که پیدا بود قصد مرا دارند، تا نزدیک شدند و خیلی از من نوازش، تشکر و قدردانی و تجلیل کردند، یکی دست مرا می بوسید، دیگری به عبای من تبرک ... که:
آقا، حقاً شما چشم ما را روشن کردید...

بعد پرسیدند که قصد کجا را دارید؟
من گفتم که می خواهم بروم به مدرسه، آنها گفتند که، خواهش می کنیم امشب را به مدرسه نروید و به منزل ما بیایید.
مقداری راه آمدیم به درب بزرگ و محکمی رسیدیم، در را باز کردند، وارد شدیم. در را از پشت، از پایین، از وسط و بالا، بستند. وارد اطاق که شدیم ناگهان چندین نفر دیگر را دیدم که همه ناراحت و خشمگین نشسته اند و آنها هیچ توجهی به آمدن من نشان ندادند و جواب سلام هم نگفتند.
و من پیش خود حمل کردم به اینکه شاید بین خودشان ناراحتی دارند. بعد که ما نشستیم، یکی از اینها به تندی خطاب به من کرد که:
سید ... این ها چه حرفهایی است که بالای منبر می گویی؟ ( این عتاب همراه با تهدید بود )
من رو کردم به یکی که چرا این آقا اینگونه حرف می زند. همگی گفتند: بلی درست می گوید چاقو و دشنه آماده شد و گفتند: که امشب، شب آخر تو است و ترا خواهیم کشت.
من گفتم: که خوب چه عجله ای دارید؟ شب خیلی بلند است و من یک نفر در دست شما آدمهای مسلح، کشتن که کاری ندارد، ولی توجه کنید که سخنی بگویم.

با تأمل و مشورت و بگو مگو به ما مهلت دادند که من حرفی را بگویم گفتم:
من پدر و مادر پیری در هرند (قریه ایشان) دارم که مرا با زحمت به شهر فرستاده اند که درس بخوانم و به مقامی برسم و کاری بکنم. اکنون خبر مرگ من برای آنها خیلی گران است. شما به خاطر آنها دست از کشتن من بردارید.

جواب ایشان تندی و تلخی بود که چه حرف هایی می گوید، یا الله راحتش کنید. دوباره من گفتم که: شب بلند است و عجله ای ندارید ولی حرف دیگری هم دارم.
گفتند: که حرف آخرینت باشد، بگو. گفتم: شما با این کار یک امامزاده واجب التعظیمی را پدید می آورید که مردم بر مرقد من ضریحی درست خواهند کرد و سالهای سال به زیارت من خواهند آمد و برای من طلب رحمت و ادای احترام و برای قاتلین من که شما ها باشید، نفرین و لعن خواهند کرد. پس بیایید برای خاطر خودتان از این بدنامی، از این کار منصرف شوید. باز همچنان سر و صدای بکشید، و خلاصش کنید و اینها چه حرفهایی است، بلند شد.

من دوباره گفتم: پس اکنون که شما عزم جزم برای کشتن من دارید. رسم این است که دم مرگ یک وضویی بسازیم و توبه ای و نمازی بجا آوریم. به اصرار، این پیشنهاد ما را قبول کردند و برای اینکه احتمال می دادند شاید من مسئله وضو را بهانه کرده ام، برای اینکه در حیاط فریاد کنم و به همسایه ها خبر دهم. مرا در حلقه ای از دشنه و خنجر بدستان، برای انجام وضو به حیاط آوردند.

من بعد از وضو، نماز را شروع کردم و قصد کردم که در سجده آخر هفت مرتبه بگویم:
« المستغاث بک یا صاحب الزمان ».
با حضور قلب مشغول نماز شدم. در اثنای نماز بود که درب خانه را زدند، اینها مردد بودند که درب را باز کنند یا نه؟ ناگهان درب باز شد و سواری وارد شد و آمد پهلوی من و منتظر ماند که من نماز را تمام کنم پس از اتمام نماز، دست مرا گرفت به قصد بیرون بردن از خانه، راه افتادیم.
این بیست نفری که لحظه ای پیش، همه دست به دشنه بودند که مرا بکشند، گویی همه مجسمه بودند که بر دیوار نصبند؛ دم هم برنیاوردند و ما از خانه بیرون رفتیم شب گذشته بود و درب مدرسه بسته بود، به دم درب که رسیدیم، درب مدرسه هم باز شد و ما داخل مدرسه شدیم. من به آن اقای بزرگوار عرض کردم که :
بفرمایید حجره کوچک ما خدمتی کنیم.

جواب فرمودند که:
من باید بروم. و شاید هم فرمودند که: مثل شما نیز هست که من باید به دادشان برسم ( تردید از راوی است ) و من از ایشان جدا و وارد حجره شدم.

دنبال کبریت بودم که چراغ را روشن کنم، ناگهان بخود آمدم که: این چه داستانی است؟ من کجا بودم؟ چه شد؟ چگونه آمدم، و اکنون کجایم؟ بدنبال آن بزرگوار روان شدم ولی اثری از او نیافتم.
صبح، خادم با طلبه ها دعوا داشت که: چرا درب مدرسه را باز گذاشته اند و اصلاً چرا بعد از گذشتن وقت آمده اند.
و همه طلاب اظهار بی اطلاعی می کردند. تا آمدند سراغ ما که چه کسی برای شما درب را باز کرد؟ من گفتم: ما که آمدیم درب باز بود و جریان را کتمان کردم.

صبح همان شب، همان بیست نفر آمدند سراغ ما را گرفتند و به حجره ما وارد شدند و همگی اظهار داشتند که:
شما را قسم می دهیم به جان آنکه دیشب شما را از مرگ و ما را از گمراهی و ضلالت نجات داد راز ما را فاش نکن و همگی شهادتین گفته و اسلام آوردند.

ما همچنان این راز را در دل داشتیم و به احدی نمی گفتیم تا مدتی بسیار بعد از آن، اشخاصی از تهران آمده بودند و به منزل ما و گفتند: جریان آن شب را بازگو کنید. معلوم شد که آن بیست نفر به رفیقهایشان جریان را گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.
سپس بعد از آن وعاظ اصفهان، مرتب جریان را روی منابر می گفتند و مردم را متوجه وجود با برکت و نورانی حضرت ولی عصر علیه السلام می کردند ».
27/11/60 برابر با 22/ ربیع الثانی/ 1402
جناب عالم وارسته حاج سید رضا هرندی مدفون در گلستان شهداء جلوتر از قطعه فرمانده کل قوا می باشد
 نقل از حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین احمد قاضی زاهدی دامت برکاته در کتاب شیفتگان حضرت مهدی علیه‌السلا‌م‌



موضوع مطلب :

دعایِ مهمّ امام زمان، برای برآورده شدن حاجت‌ها

 

سیّد علی خان در کتاب شریف «الکلم الطیّب» می‌گوید: این دعای ارزشمندی است از امام زمان(ع) برای کسی که چیزی

ازاو ضایع گشته یا حاجتی دارد؛ بنابراین شخصی که خواسته یا مشکل مهمّی دارد، باید این دعا را بسیار بخواند:

 

 

بِسْمِ اللهِ الرَّحْم?نِ الرَّحیمِ.


 

«أنْتَ اللهُ الَّذی ل?ا إل?هَ إلّا أنْتَ، مُبْـدِئُ الْخَلْقِ وَمُعیدُهُمْ وَأنْتَ اللهُ الَّذی ل?ا إل?هَ إلّا أنْتَ، مُدَبِّـرُ الْاُمُورِ، وَ ب?اعِثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ، وَ أنْتَ

اللهُ الَّذی ل?ا إل?هَ إلّا أنْتَ الْق?ابِضُ الْب?اسِطُ، وَ أنْتَ الله الَّذی ل?ا إل?هَ إلّا أنْتَ، و?ارِثُ الْأرْضِ وَمَنْ عَلَیْه?ا. أسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذی إذ?ا دُعیتَ

بِهِ أجَبْتَ، وَإذ?ا سُئِلْتَ بِهِ أعْطَیْتَ وَ أسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أهْلِ بَیْتِهِ، وَ بِحَقِّهِمُ الَّذی أوْجَبْتَهُ عَلی? نَفْسِکَ أنْ تُصَلِّیَ عَلی? مُحَمَّدٍ

وَ ?الِ مُحَمَّدٍ، وَ أنْ‌ تَقْضِیَ لی ح?اجَتی، السّاعَةَ السّاعَةَ، ی?ا سَیِّد?اهُ، ی?ا مَوْل?اهُ، ی?ا غِی?اث?اهُ، أسْئَلُکَ بِکُلِّ اسْمٍ سَمَّیْتَهُ بِهِ نَفْسَکَ،

وَاسْتَأْثَرْتَ بِهِ فی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ أنْ تُصَلِّیَ عَلی? مُحَمَّدٍ وَ ?الِ مُحَمَّدٍ، وَ أنْ تُعَجِّلَ خَل?اصَن?ا مِنْ ه?ذِهِ الشِّدَّةِ، ی?ا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ

وَالْأبْص?ار، ی?ا سَمیعَ الدُّع?آءِ،‌إنَّکَ عَلی? کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ، بِرَحْمَتِکَ ی?ا أرْحَمَ الرّاحِمین؛

 

به نام خداوند بخشندة مهربان

تو آن خدایی هستی که جز تو معبودی نیست؛ آغازگر و بازگردانندة آفریدگان هستی و تویی آن خدایی که جز تو معبودی

نیست؛ تدبیر کنندة کارها هستی و هر که را در قبرهاست، برمی‌انگیزی؛ تو همان خدای یکتایی هستی که جز تو معبودی

نیست؛ تنگ گیرنده و گسترانندة هستی و تو آن، خدایی هستی که جز تو معبودی نیست و وارث زمین و ساکنان آن

هستی. از تو درخواست می‌کنم به واسطة نامت که هرگاه بدان خوانده شدی، پاسخ دادی و هرگاه بدان وسیله از تو

درخواست شده، عطا کردی و به حقّ محمّد و اهل بیت او و به واسطة حقّی که برای ایشان بر خود واجب ساخته‌ای. از تو

درخواست می‌کنم تا بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و حاجتم را برآورده سازی؛ همین ساعت، همین ساعت ای آقای

من؛ ای مولای من؛ ای فریادرس من؛ از تو می‌خواهم به واسطة تمامی نام‌هایی که خویشتن را بدان نامیده‌ای و آن را در

دانش پنهانیت نزد خود نگه داشته‌ای؛ که بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و در رهایی ما از این گرفتاری و سختی شتاب

کنی. ای دگرگون‌کنندة دل‌ها و چشم‌ها؛ ای شنوای دعا؛ به راستی که تو بر هر چیزی توانا هستی؛ به واسطة رحمتت ای

مهربان‌ترین مهربانان».

 

 




موضوع مطلب :

کار ما به کجا رسیده ؟

چرا امروزه به جایی رسیدیم که برهنگی شده فرهنگ ؟

چرا فساد جامعه اسلامی ما را گرفته ؟

چرا مسئولین بجای فرهنگ سازی برخورد نظامی یا افراطی می کنند یا کلا برخورد نمی کنند ؟

ما منتطران امام زمان (عج) و پیرو ولی فقیه الامام خامنه ای هستیم.

پس چرا از ایشان الگو نمی گیریم ؟

چرا بعضی از دختران و پسران ما به رابطه نا مشروع افتخار می کنند بجای اینکه خجالت بکشند ؟

قتل عام فرهنگی پیش روست.

باید روش های سنتی را با روش های مدرن برای فرهنگ سازی و تبلیغ اسلام جایگزین کنیم.

برای اینکه فساد را جمع کنیم باید تفریح سالمی را جایگزین آن کنیم.

بهتر نیست بجای اینکه به دختری بگوییم حجاب کن به او دلیل آن کار و شهوت بی پایان بعضی از پسران را توضیح بدیم و بگوییم چه سو

استفاده هایی از آنان می تواند بشود ؟

بخدا بیشتر دختران از روی جهل به این امر بد حجاب یا بی حجاب هستند.

بیشتر پسران از روی جهل دست به بعضی کار ها می زنند و در صورتی که درست هدایت بشوند اصلاح می شوند.

بهتر نیست از جوانان میانه رو و حتی جوانان بی اعتقاد هم برای فرهنگ سازی بصورت مستقیم یا غیر مستقیم مشاوره بگیریم ؟

مثلا برای اینکه پسری با دختری دوست نشود دستگیری آنان کار درستی است ؟

بخدا نیست ؛ پسر از ترس دستگیری دختر سو استفاده کرده و او را به خانه می کشد.

بهترین راه فرهنگ سازی و نمایان کردن جلوه های بد کار های بد آنان است.

بهترین راه از بین بردن یک فرهنگ غلط این است که اول کامل با آن آشنا بشوید و بهترین راه از بین بردن یک فرهنگ درست این است که

آن را بد تبلیغ کنید.

متاسفانه برخی اسلام را بد تبلیغ می کنند.

مثلا از مجازات های اسلام می گویند و جهنم.

اسلام دین رحمت و مهربانیست.

در اسلام فضولی در کار دیگران حرام است.

بعضی وقت ها چشم پوشی و بخشش بیشتر از مجازات اثر دارد.

مثلا برای مشروبات الکلی بجای گفتن شلاق از مضرات الکل بگویید و از تاثیر بد آن در جامعه.




موضوع مطلب :
<      1   2   3   4   5   >>   >
موضوعات
پیوندها
امکانات جانبی

بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 53
کل بازدیدها: 103454

عاشقانه
تصاویر زیباسازی نایت اسکینز پخش زنده حرم
روزشمار محرم عاشورا

استخاره با قرآن
استخاره با قرآن

 
 
 
Susa Web Tools